تبليغاتX
درد دل

درد دل

دردل

چهلمین کنفرانس ریاضی کشور

 

فردا، چهلمین کنفرانس ریاضی کشور شروع میشه. میدونی پشت این عدد ۴۰ چندسال تجربه نشسته؟

پروردگارا!

برای لحظه لحظه که امروز و این روزا دارم ازت سپاسگزارم. تو همه لحظه های ناراحت کننده من رو تبدیل به خوبی و خوشبختی کردی. تو تنهایی های من رو دیدی و پر کردی. تو کمکم کردی خونه رو مرتب کنم. امروز تو این خونه میشه پذیرای مهمون بود، میشه درس خوند، میشه آرامش داشت.

پروردگارا!

روابط پدر و مادرم خیلی بهتر شده است و از همه مهمتر اینکه بمن یاد دادی که در اون اختلاف، من مقصر نیستم. سعی میکنم در هر روز، زمانی رو برای صحبت کردن با پدر و مادرم بگذارم. والدین من سنشون زیاده و درست مثل بچه ها، نیاز دارنددر طول روز بهشون توجه بشه. تو برنامه روزانه ام، زمانهایی رو گذاشتم برای نشستن و صحبت کردن با اونها. این روزها محبت بین مون خیلی خیلی زیاد شده و من از تو سپاسگزارم.

پروردگارا!

در این مدت دوستان خوبی رو نصیب من کردی که بودن با اونها من رو پر از انرژی میکنه. کسانی رو از زندگی من حذف کردی، که الان حس میکنم درست بوده و بیم این میرفت که ناراحت ترم کنند. همه دوستانم و همه خوانندگان این وب لاگ رو دوست دارم. الان وقتی بخوام در مورد مسائل رشته خودم همفکری طلب کنم، چندتا دوست دارم. حتی یکی از استادان دانشگاه تهران با روی باز پذیرای من شد و وقتی ازش پرسید براتون مساله ای نیست که من دانشگاه آزاد درس خوندم در جواب گفت: من با سیستم دانشگاه آزاد مخالفم و در این چندسالی که درست شده حتی یکبار هم دعوت به تدریسشون رو جواب ندادم ولی در حال حاضر، برای من مهمه که تو باسواد باشی. همین! و من اونروز پر از انرژی شدم.

خدایا! من رو به محیط دانشگاه برگردوندی، همون اتمسفری که بهش علاقه داشتم. ازت ممنونم.

پروردگارا!

چیزهایی تو زندگیم کم بود، همون لحظه بهم ندادی و من ناشکیبا بودم. به مرور همه را قسمتم کردی. امروز که از دانشگاه تهران برایت مینویسم، مشغول درس خواندن برای همون دانشگاه کانادا هستم. بعد با دوستم رضوان خانوم قرار دارم درباره یک آگهی استخدام. بعد از اون با یه دانشجوی دکتری قرار دارم که این روزا خیلی کمکم میکنه و بهم انرژی مثبت میده. فردا چهلمین کنفرانس ریاضی کشور شروع میشه و با س-نقطه میریم برای مراسم افتتاحیه. این روزا اگه بخوام با کسی درس بخونم، یه دوست هست. اگه بخوام بریم خرید کسی هست. اگه بخوام کسی بیاد دنبالم میدونم میتونم رو مهربونی کسی حساب کنم. اگه بخوام برم گردش و کوه و ... نازنین و اکیپش هستن که واقعا بچه های خوبین. من محبتهای نانو. رو هیچوقت فراموش نمیکنم و همیشه یه دوست و برادرعزیز برام باقی میمونه. اگه خرید کامپیوتری داشته باشم، یه دوست خوب و مهربون باهام میاد، که تازه چندروز پیش برام یه دوربین Canon هم خرید و پولشو مادر بهشون داد که بشه هدیه روز تولدم.

پروردگارا!

بینهایت دوستت دارم و بینهایت ازت سپاسگزارم.

این روزای گرمای هوای امرداد، حسابی زندگی من رو گرم و دلنشین کرده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:41  توسط شماره 33 

یا علی

امروز یه عالمه انگیزه دارم که بنویسم. درسته که هنوز نتونستم دکتری قبول شم. هنوز نمره تافلم 77 هستش و با این نمره اون دانشگاههایی که من میخوام برم نمیشه رفت. ولی تلفن امروز شهروز باعث شد انگیزه بگیرم که اگه اون میتونه منم میتونم. نمره قبلیش 50 بود الان شده 81.

یه نگاه می اندازم به این چندوقتی که تهران اومدم. من پاییز86 برگشتم تهران. تا شب عید، خونه رو مرتب کردم. خونه ای که 8-9سال کسی توش نبوده. تک و تنها. گاهی وقتها مادر کمک میکردن، یکی دو روز هم برادربزرگه اومد. کابینت های آشپزخونه رو داداش بزرگه عوض کرد. خودش داشت جایی ساختمون میساخت. همون کارگرهاشو اورد و آشپزخونه رو کاشی نو کردن. بعدش هم دستشویی فرنگی گذاشت. البته هنوزم دستشویی درست نشده و سقف طبقه پایین آب میده ولی بازم شکر. بعد از عید من رفتم یه سری کلاسهای iBt دانشگاه تهران. 13 مرداد پارسال تافل دادم و 70 شدم. دوباره از مهرماه 87 رفتم کلاسهای ترمیک iBT و این شد نقطه شروع.

با یه دنیا امید، زمستون 87، دوباره تافل دادم و 77 شدم.

شرایط زندگی من یه کمی سخته. اختلاف پدر و مادرم و تاثیری که این موضوع رو زندگی ما داره. کسی که این مشکلات رو نداره، متوجه نمیشه من چی میگم ولی کسی که تو یه همچین خونواده هایی باشه، منو درک میکنه.

من روز به روز بهتر شدم. کم کم به خودم قبولوندم که اصلا مهم نیست برادرهام اینطوری رفتار کنن. فکر میکنم اصلا برادری ندارم و تک فرزند هستم. در اینصورت ازشون توقعی هم نمیکنم. من روز به روز بهتر شده که وقتی از یکی از دوستان و همکلاسیهام رفتار بدی میبینم، یه چند لحظه ای دلگیر میشم و بعد میگم ولش کن. مهم نیست. خودش یه دوست خوبو از دست داد. سعی کنم من در قبال بقیه-چه دوست چه غریبه- این رفتارو نکنم. چه بسا منم یه روزی یه همچین رفتاری رو با کسی کرده ام و حالا خدا سر خودم اورده که برم از دل طرف در بیارم.

من روز به روز بهتر شدم وقتی کلاسهای دانشگاه تهران باعث شد با دوستایی آشنا بشم و هرچند اولش سخت بود ولی کم کم به زندگیم تو تهران عادت کردم. روز به روز بهتر شدم که با ساویز و کیانا آشنا شدم که همرشته ام هستن و ساویز واقعا یه هدیه بود از طرف خداوند.

من روز به روز بهتر شدم وقتی با نان.و آشنا شدم. نانو باعث شد پام به کتابخونه دانشگاه تهران باز بشه. نانو به من یه عالمه انگیزه داد. نانو برای من کارهایی کرد و میکنه که پدر و برادرهام نمیکنن. پدرم بخاطر من با فامیلش تماس نگرفت که بتونم برم کتابخونه مرکزی، برادرهام نیومدن کمک تو جابجایی وسایلهای خونه. نانو اینکارو برای من کرد و از من- بخاطر دختر بودن- هیچ توقعی نکرد.

نانو. همیشه با من مهربون هستش.

من الان تدریس میکنم. هرچند تو دانشگاه نیست ولی درس دانشگاهی هستش. من ندریس خصوصی میکنم و از درس دادن و اینکه میبینم شاگردم با چه ذوقی مسایل رو خودش حل میکنه خوشحال میشم. از اینکه میبینم اعتماد به نفس به جوونی برمیگرده که همه نومیدش کردن، انرژی میگیرم.

من برای رفتن به خونه یکی از شاگردام روزی3تا 3ونیم ساعت تو اتوبوس هستم. این مدت کتاب Essential Words رو میخونم. الان رسیدم درس 19. غول این کتاب برام شکست.

من میتونم.

همیشه توکلم به خدا بوده. به دعا و نیایش اعتقاد دارم. سختی های زندگیم رو امتحان میدونم. لحظه لحظه شو. من هنوزم تو سجاده نمازم اشکهام رو گرو میذارم و فقط از خودش کمک میخوام.

وقتی به این چندوقت نگاه میکنم. وقتی به نوشته های این چندماه، اونوقت میبینم، زندگی همونطوری شده که من آرزوشو داشتم. خونه تمیز شده، دوستان خوبی تو تهران پیدا کردم. به زندگی تو تهران خو کردم- اوایل حتی برای خرید هم بیرون نمیرفتم، غریبی میکردم. انگار نه انگار که این همون شهری هست که توش زاده شدم و 18اسال از عمرم رو گذروندم.

همین لب تاپی که الان باهاش تایپ میکنم. پارسال که من iBT امتحان داشتم. همین اینو نداشتم. فکرکن بری سر امتحانی که اینترنتی باشه و زیاد روش تمرین نکرده باشی! اینو مادر برای من خرید. با یه منطق زیبای مادرانه. گفتن یه میلیون بهت میدم برو برای خودت بخر، بعد من ماهی 100 تومن میذارم تو حسابم یه میلیون برمیگرده. الهی خدا خیرتون بده مادر! که همیشه ممنونتون هستم دعاتون میکنم.

من امروز پر از انرژی هستم. بعد از این نوشته ها، میرم سراغ Readingخوندن. از فردا صبح هم باز میرم دانشگاه اگه باز باشه و یا علی!

ماییم و نوای بینوایی                           بسم الله اگر حریف مایی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:10  توسط شماره 33 

Nothing is impossible

امتحان فاینال Reading Toefl 1 امروز بود. پارسال همینموقع هم این درس رو برداشتم ولی اونموقع زمان کنکور دکتری دانشگاه فردوسی بود و داشتم براش میخوندم. نمیتونستم خیلی دقیق سر کلاس باشم. بعد هم کلاسهای دانشگاه تهران شروع شد و رفتم سراغ iBT .

بعد از امتحان، نمره ها رو بهمون داد و پاس شدم. دفعه پیش اصلا نتونستم برم سر جلسه فاینال و غیبت برام رد شد.

این ترم خیلی زحمت کشیدم. کتاب نو خریدم. تمام درسها رو دونه دونه نشستم و لغتهاشو در اوردم. گفتم حتما یه جایی به دردم میخوره.

الهی شکر. از امروز راضیم. با ساویز اومدیم خونه ما. ظهر که میرفتم یه مهمون عزیز داشتم. برادرزاده ام اینجا بود با مامانش و حسابی همه مون رو خوشحال کرد.

من خیلی حرف دارم که بنویسم. الان اینو میفرستم که فعلا قطع نشه باز برمیگردم و مینویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:44  توسط شماره 33 

فهیمه خانوم عزیز!

باید ببخشید که جوابتون رو دیر مینویسم. راستش بستگی به رشته تون داره. تا جایی که من اطلاع دارم جزوه های پارسه برای رشته های فنی خوب هستند. حالا بازهم پرس و جو میکنم و بهتون خبر میدم.

شرمنده ام که جوابتون دیر شد. الان همین رو هم براتون ایمیل میکنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:11  توسط شماره 33 

ساویز یه هدیه است از طرف خدا

 

 آشنایی من و ساویز از کلاس تافل شروع شد. فکر میکنم بین نماز ظهر و عصر بود یا شایدم بین نماز مغرب و عشا که به خدا گفتم من دوست خوب زیاد دارم ولی دوست همرشته خودم تو تهران ندارم. یه دوست خوب همرشته خودم رو به من بده. رفتم سر کلاس Reading  و اتفاقی با ساویز آشنا شدم. ماجرا اینطوری شروع شد که ساویز اومد سرکلاس، بحث سر این بود که هرجلسه کوییز داریم یا در کل ترم فقط 3تا کوییز داریم. من گفتم هرجلسه و ساویز میگفت فقط 3تا. من بهش گفتم شرط میبندی؟ گفت آره و من گفتم پدرم همیشه میگه با کسی که آمار خونده شرط نبندین چون همیشه میدونه و شرط میبنده. دیدم ساویز میخنده و گفت از خدا فهمیدی من آمار خوندم؟ گفتم شما رو نگفتم و خودم رو گفتم. پرسیدم کجا خوندی و جواب داد بین المللی قزوین. پرسیدم با تازیکه همدوره بودی؟ که البته اسم تازیکه یادم نیومد و انقدر نشونی دادم که خودش گفت و چهره در هم کشید و خاطرات بدی براش یادآوری شد. در طول کلاس چندباری هم خشن رفتار کرد که دلگیر شدم و بعد از کلاس بهش گفتم از دستش ناراحت شدم که سر درددلش باز شد و برام حرف زد. شاید نزدیک یکساعت ایستاده بودیم تقاطع وصال و طالقانی و حرف میزدیم بعد از اون من رفتم خونه خانوم رضوان.

از اونروز به بعد ساویز شد دوست خوب من و سر ماجرای کنکور ارشد شد خواهر کوچیکترم. وقتی ساویز به من اس ام اس داد و گفت حالش بده و دپرس شده، من ترسیدم خودکشی کنه. این شد که هر کاری تونستم براش کردم. ساویز برای من خیلی حرف زد از هرجایی که دوست داشت و دلش تنگ بود گفت. از پدری که چندسالی ست فوت شده. از پدربزرگی که حالا نیست و ساویز خیلی بهش وابسته بود و حالا پدر من رو شبیه پدربزرگش میبینه. از دایی و ازدواجش و جدایی و بچه ها و ...

شاید اجازه نداشته باشم همشو بنویسم. بهرحال من رو محرم خودش دونست که اینا رو بهم گفت. منم بیشتر ننویسم بهتره.

فقط مینویسم که باهاش رفتم تا سازمان سنجش برای اعتراض. بعد از کلی ایستادن دیدیم داره جو خطرناک میشه، کشیدمش تو تعاونی سازمان سنجش و به چندنفر زنگ زدم ببینم کسی رو تو سازمان سنجش میشناسن یا نه. بعد پیاده اوردمش سمت انقلاب. از در طالقانی وارد دانشگاه تهران شدیم و ساویز اونجا دکتر خدایی رو دید که معاون سازمان سنجش هستش و ساویز برای شکایتش تا دفتر اون هم رفته. دکترخدایی و رئیس دفترش به ما گفتن میتونیم بریم و برگه پاسخنامه ساویز رو ببینیم. ساویز رو اوردم خونه. ناهار باقالی پلو داشتیم. تو جمع خونه ما احساس صمیمت کرد. مادر بهش گفت خوش روزی هستش چون اونروز یه پیمانه برنج رو بیشتر ریخته. ناهار رو خوردیم. نماز رو خوندم و رفتیم سازمان سنجش. برگه هاشو دید. دوتا آزمون داده بود، آمار و صنایع. هردوتا پاسخنامه رو دونه دونه، سوال به سوال چک کرد. چیزی عوض نشد، نمره ای اشتباه نشده بود فقط ساویز آروم شد و ما برگشتیم خونه.

اونروز دوشنبه بود، ساویز سه شنبه اومد کتابخونه دانشگاه. همون روز که اس ام اس داده بود ازم خواست بریم کوه. من اول به نازنین گفتم که جواب داد امتحان داره و باید درس بخونه. بعد تنها شماره ای که از اکیپ نازنین اینا داشتم مهدی.ف بود. به اون زنگ زدم و جو.اب داد که میاد و بعد گفت 5تا دخترخانوم هستن هرهفته میرن کوه با اونا بریم. من به نانو. هم خبر دادم که گفت نمیتونه بیاد و میخوان برن محمودآباد.

چهارشنبه بعد از کلاس، ساویز از من خواست بریم مانتو بخره و کفش. پیاده رفتیم تا ولیعصر. فقط قرار شد من نمازمو رو مسجد نور تو فاطمی بخونم. طفلی با اینکه تو اون مسجد، خاطره مجلس ترحیم داییش براش تکرار میشد ولی با من اومد. مانتو فروشی های زیادی رو دیدیم تا بالاخره یکی رو پسند کرد. در مورد مانتو زیاد صاحب نظر نیستم ولی در مورد کفش، خرده سوادی دارم. وقتی دیدم کفش ورزشی میخواد بخره و البته کفشهای خوبی هم ندیدیم. بردمش منیریه و کفشی که انتخاب کردم و پوشید، قوس وسط پا رو داشت. خودش هم میگفت تو کفش احساس خوبی داره. رنگ کفش زرد بود و یه قسمتی ازش سیاه شده بود قرار شد بیایم بیرون و مغازه های دیگه رو نگاه کنیم. اونجا میگفت28000 تومن مغازه بعدی نوشته بود 25000. مشکل فعلا سر رنگ کفش بود. اینکه خوبه یا نه. وجدانا کفش خوبی بود. آدیداس بود و درست حسابی.

ساعت نزدیک 9 بود. بابا زنگ زد ازش خواستم بیان دنبالمون سر چهارراه ولیعصر. ساویز رو شب نگه داشتم. بهم گفت الان دیگه با اتوبوس و تاکسی نمیتونه بره خونه و باید آژانس بگیره و سر پول ماشین مامانش ناراحت میشه، این شد که بردمش خونه. دیروقت خوابیدیم و صبح دیرپاشدیم. ناهار پختیم. برای بابا کیک درست کردیم. ناهار رو خوردیم که لازانیا بود و ساویز رو اذیت کرد و من حسابی شرمنده شدم. نماز رو خوندم و با مامان، سه تایی رفتیم منیربه باز گشتیم و اینبار دیدیم همون کفش رو میدن 42000 تومن. حسابی شوکه شدیم. برگشتیم همون مغازه دیشبی، کفش رو نشون مامان دادیم و نظرش رو پرسیدیم در مورد رنگ. چیز خاصی نگفتن. ساویز کفش رو برداشت. اون تیکه کثیفیش هم اونقدری به چشم نمی اومد. به فروشنده گفتم تا چقدر میتونین بهمون تخفیف بدین؟ ما 25000 داریم و نمیخوایم از مادر هم بگیریم. اونم راضی شد و کفش رو برداشتیم. من با ساویز رفتم خونشون. مانتو و کفش رو نشون خونواده اش داد. اونجا همه منو میشناختن. حسابی هم بهم محبت کردن. مخصوصا مادربزرگ ساویز. میگفتن خیلی خوشحالیم ساویز با تو دوست شده و منم گفتم باعث خوشبختی من. ساویز هدیه ای ست از طرف خدا و ماجرای نمازم و دعایی که کردم رو میگفتم. باز من و ساویز برگشتیم خونه ما و شب رو خوابیدیم و فردا صبح رفتیم کوه. کوه زیاد خوش نگذشت. دوستان مهدی.ف دختران جالبی نبودن. اهل قرص و قلیون و ... واقعا عذاب کشیدم تا برگشتیم خونه. ماجرای کوه رو هم باید بنویسم.

حالا امروز ساعت 17-20 مراسم میرحسین موسوی هستش تو خانه والیبال. به ساویز هم گفتم. قرار شد بیاد و با هم بریم.

الان ساویز رو مثل خواهر  کوچیکم دوست دارم. خواهری که ندارمش. یادمه تو برگشت از بهشهر به گرگان میخواستم این حرف رو در مورد اون خواننده وب لاگم بزنم ولی دهنم نچرخید و بعدشم که اون ماجرا پیش اومد و ...

شبی که ساویز خونه ما بود داشتم شربت درست میکردم. ریخته بودم تو بلندر. تا اومدم بریزم تو پارچ، پارچ افتاد و شکست. هم اونموقع هم یکی دو بار دیگه از خدا خواستم رفتاری که اون خواننده وب لاگ با من کرد رو من با ساویز و هیچکسی نکنم. اگه دعوتش کردم خونه مون، اگه ازش پذیرایی کردم، اگه بهش هدیه دادم و و و هیچوقت سر یه موضوع، برنگردم بهش اون حرفا رو بزنم. دلش رو نشکنم. اگه از دستش دلخورم بهش بگم و نذارم جمع بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:42  توسط شماره 33 

دردهای من جامه نیستند

اومدم کتابخونه.  اینجا که میام حالم خیلی خوب میشه بودن تو محیط دانشگاه رو دوست دارم

صبحش حسابی دختر خونه شدم. لباس شستم، ناهار درست کردم. دیروز هم ناهار خونه با من بود. از دست پختم تعریف کردند و با اشتها ناهار رو خوردن. نگاه کردم به مادرم، پیر بود و خسته و بیحوصله.

بازم یه کار دستم هستش. یه فصل یه پایان نامه. آقای همکلاسی ب بهم پیشنهاد داد و کلی منو خوشحال کرد

دیشب اتفاقی افتاد که میخوام حتما بنویسمش. دیروز تو خونه مسائلی شد و من تو دلم با خدا دردل کردم. بهش گفتم توکه میبینی، نه؟ بذار حست کنم، بذار حس کنم هستی و باور کنم این ناراحتیها مهم نیستند. به کسی چیزی نگفتم.

ساعت 10 شب بود. موبایلم زنگ زد. دوست درویش مون بود. ازم خواست یه نماز بخونم دو رکعتی، یک حمد و 11 تا توحید و تو سجده شکر بگم لک الحمد لک الشکر! و بعد 110 صلوات و ذکر قبلی با افزودن جمله اذا ما هدانا.

گفت نماز رو به نیت اون بخونم و من دقیقا نمیدونستم باید چی بگم. به نیت اون خوندم و گفتم قربا الی الله!

چیزایی گفت که بغضم ترکید. بهم گفت خدا دوستت داره. ازم خواست بگم از چی ناراحت بودم که من نگفتم. برام سخت بود از کسی بد بگم که اعضا خونواده ام باشه.

اون از غصه من خبر داشت. از حرفاش میشد فهمید چندبار بغضم رو خوردم و خفه گریه کردم، شنید. بهم گفت اینبار که ببینمت پیشونیت رو میبوسم. همونجایی که شاه نعمت الله بوسیده، همونجایی که باباکوهی بوسیده. نماز رو میخونی برام؟

گفتم بله و واقعا خوندم. وسط نماز حال عجیبی داشتم. گفتنی نیست. پاهام درد میگرفت ولی بازم میتونستم بایستم. ازم خواسته بود تو قنوتش بگم یا رحمان العفو! تا وقتی میتونم بگم و من تاهرجا تونستم گفتم. تا صدایی بهم گفت بسته و من رکوع رفتم. صادقانه بنویسم اصلا در خودم نمیدیدم این نماز رو بخونم.

روانش شاد قیصر امین پور رو وقتی نوشت :

دردهای من جامه نیستن تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در آوررم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ اون خواننده وب لاگ در  مورد من اشتباه کرده، چیزهایی رو بمن نسبت داده که من نیستم. میتونم یه طومار بنویسم و بهش بگم اشتباه کرده، من فرصت طلب نیستم که تا بشنوم تو مشهد جایی دارن سریع برم خونشون. با افتخار میگم این سفر مشهد، اونقدر دوستام محبت کردن که نمیتونستم جوابگوی همشون باشم. پدر آمار ایران، دکتر ب. ازم خواست شب رو مهمون اون و خانومش باشم و من مودبانه قبول نکردم. یا چیزای دیگه.

صبر میکنم و با رفتارم بهش نشون میدم در مورد من اشتباه کرده، حرف که به جایی نمیرسه. نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط شماره 33 

بهجت - مراسم فردوسی، پروژه آمار و پونا

سلام

گاهی وقتها که آدم برای خودش مینویسه و دیگه تو وب لاگش نمیذاره، گاهی وقتها که میگه دیگه نیام این وب لاگ و چیزی ننویسم. گاهی وقتها که فقط میره و نوشته های دوستانش رو میخونه و براشون نظر مینویسه. گاهی وقتها که فکر میکنه همه چیز بر وفق مراده و زندگی روال خوبی رو طی میکنه، یه روز صبح از خواب پا میشه و میبینه آیت الله بهجت دیگه نیست و برای کسی هم تو خونه شون نمیتونه بگه که این انسان رو دوست داشته و دلش میخواسته یه روز بره قم پیش شون و و و و

 

من خوبم. برای همه پیامهای خصوصی و عمومی تون ممنونم. از اول اردیبهشت سفر بودم. اول رفتیم شیراز، چند روزی بودیم. بعد برگشتم تهران و مجددا یک هفته ای رو مشهد بودم. الان که دارم براتون مینویسم، یه پروژه دستم هستش. اون رو به سرانجام برسونم و ایمیل کنم برای صاحبش، میام و بازم مینویسم. سفر مشهد ایندفعه خیلی خوب بود. دوست دارم همشو بنویسم.

از تک تک تون ممنونم، حتی دوستی که میاد و من رو "حرومزاده" خطاب میکنه. این نشون میده اونم نگران حال ما شده.

برای جزییات بیشتر، نظر خصوصی تون رو چک کنین.

فعلا با اجازه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارها رو انجام داد و مراسم فردوسی، ساعت ۴ تو دانشکده ادبیات برگزار شد. استاد اسلامی ندوشن سخرانی کرد، استاد کزازی، استاد قوامی، استاد محمدرضا لطفی و سهراب پوناظری ساز نواخت. مراسم تمام شد و من برگشتم کتابخونه مرکزی. فایلهای پروژه رو برای صاحبش فرستادم و اومدم اینجا، مطالب دوستان رو بخونم. رفتم سمت وب لاگ نیروی برتر و دیدم پونا نیست  پونا یه دختر کوچولو و عزیز دل مادرش هستش. پونا چند روزه زمین به مقصد آسمون ترک کرده و پروازش من غریبه رو به گریه انداخت، چه برسه به ...

خدایا! بزرگا !

مامان پونا منو نمیشناسه، اونی که آدرس وب لاگ مادر پونا رو بمن داد، با حرفهاش اونقدر دلم رو شیکوند و بهم توهین کرد که الان نمیشه بهش زنگ بزنم و قدری سبک بشم. الان بین دوستام اون تنها کسی هست که پونا و مامانش رو میشناسه، اصلا خودش عکسهای این فسقلی ها رو نشونم داد و معرفی کرد وقتی خونشون رفته بودیم

وقتی مامان پونا نوشت که یکی اومده و نوشته "با نوشته هات مردم رو سرکار گذاشتی" یاد نظرات خصوصی وب لاگ خودم افتادم که نویسنده ش سعی میکنه منو ناراحت کنه و نوشته های من رو به سخره بگیره. من حس میکنم کنار غم رفتن پونا، مادرش چه دردی رو بابت این نظرات حس میکنه!

با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دور

به پرستو به گل به روان پاک پونا، دورد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:55  توسط شماره 33